نگاه آسمان
اشعار و افکارو علایقم.....
او ، آن مسافر در روزهای کودکی ام باران می بارد -حسین پناهی- بین آن کس که رنگ را دانسته شلخته می ربزد و ان که رنگ از لرزش دستانش پدید می اید... فاصله ایست ... هماره به هم ریختگی های زیرکانه شایسته ستایش است وگرنه کودکان نیز از بزرگ ترین طرح های طبیعی لذت میبرند گمشده ، سالها چيزي درونم را مي جست و نمي يافت و در پس هر علتي در درون هر راهي خلائش را حس مي كرد ... راه هاي اشتباه ، واژه هاي اشتباه ، بعد از تو گذشته ، حالم و بي شك اينده به همين منوال و آه ديشب تو را خواندم كه همه واژه ها يت روي سرم هوار شد من آن بيچاره ي تشنه و هر كلمه كه تا عمق نفوذ داشت و درد ِ زشت ،درد ِ بد ِمن اين بود كه حجم ِ سنگين مفاهيمت را مي بايست کودکان طوطی وار حفظ کنند و بیست بیاورند. دور تر از اينجا ، جايي كه دست هاي كوچك من تنهاست ، تو ايستاده اي . . . و من كه كودكم و فكر مي كنم كه جهان بين دست هاي ِ ما بيگانه نيست با رنگ هاي قرمز، صورتي ،سپيد و ... درد ِ مشترك ما ... هميشه از فراز بلندي كوچك است ، زمين ! چرا گذر نكنم؟ من كه با سرزمين ِ تو خويشاوندم ... براي خواهرم و برادرم آنجا كه نمي دانم كجاست... و او كه نمي دانم كيست . . . دلم تنگ است ... .
روی شیشه های امروز
لکه هایی تازه می بینم
که مثل خیال شب های رو به ستاره هی بزرگ می شوند
به راه های نیست می روند
به دنیا خیره می شوند
و مرا خیال می کنند
خیال می کنند
من از دریا می ایم
که لب هایم همیشه می خندند
من از برف می ایم که همیشه چتری با خودم
خیال می کنند او
من آن مسافری که از راه می رسم
از بزرگ شدن دنیا
حرفهای کسی نگفته می دانم
و مرگ برایم تعریف شده است
و می دانم که ماه
چند بار دنیا را به یاد آورده است
ولی او
آن مسافر
پی اولین خواب
به راه دنیا می افتد
شبی به شیه های فردا نگاه می کند
و باران در روزهای کودکی را خیال می کند
خیال می کند او
آن مسافری که از راه می رسم
پی خیال های رو به ستاره و
لکه های تازه هی بزرگ می شوم
ولی او
آن مسافر
شبی کنار رؤیای جاده می میرد
و من با مرگ بیدار می شوم
تمام زندگی ، خوابی ، خیالی بود
| Design By : Night Skin |


